تبليغاتX
چه تاجی زدی بر سرم زندگی

چه تاجی زدی بر سرم زندگی

دلم دیگر به جان آمد دراین شبهای تنهایی بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم

خسته ام .

در اين دياری که هيچ کس حرمت اشک ها را نمی داند ،

                                                        چه جای ماندن است ؟

                                    خسته ام . خسته ،

                                  در اين دياری که هيچ کس رنگ نگاه را نمی شناسد ،

                                                     چه جای نظاره کردن است ؟

                                    در اين غروب عقيم که به هيچ طلوعش اميد نيست ،

                                      چه جای انتظار است ؟

 

                                                  نمی دانم . صدای مرگ می آيد ...

                                                         وبايد رفت . بايد رفت .

                                                             سفر بايد ...

                تعطیل 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 19:22  توسط خراب معرفت  | 

چه سخت است اینکه مردی را به دل غم باشد اما اشک نتواند...

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه

 نمي خوامت ...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 23:53  توسط خراب معرفت  | 

شهر رمضان الذی انزل فیه القران

رمضان در پیش است ومن کوله بار گناهم بر دوش با امید به رحمت بی انتهای حضرت حق قدم در آن می گذارم.

دوباره فضا پر می شود از عطر دعای خالصانه وبی ریای سحر اللهم انی اسئلک ....

دوباره طنین صدای ربنا در عمق جانم می پیچد.

دوباره این شعر به گوش میرسد: چند خوردی چرب وشیرین از طعام

      لب فرو بند چند روزی از طعام

شنيده ام که چون رمضان داخل شود شیاطین به غل وزنجیر درآیند ودرهای بهشت به روی بندگان  گشاده شود ودرهای دوزخ بسته.                        

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 11:42  توسط خراب معرفت  | 

کدوم احمقی من و تو رو از هم جدا کرد ؟

در نگاه تو بودم .... در فکرت بودم ......... در حرفهايت اولين نفر بودم

در خيال روياهايت من پرواز ميکردم

نمی دونم چی شد؟!!!.....شايد دست تقدير باشه که من و تو رو

از هم جدا کرد .....

جدا کرد و گمراه عالمم کرد.......

کاش می شد ....کاش می شد ....که اين يه خواب بود ..

خوابی که با بيدار شدنش

از يک توهم مزخرف از خيا لم دور می شد....

ولی توهم نبود...خوابم نبود....يک واقعيت بود.

نمی دونم کدوم احمقی اومد و تو رو از من جدا کرد.

ولی نشد

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:58  توسط خراب معرفت  | 

من آنقدر گاهی دلتنگ می شوم که ...

من آنقدر گاهی دلتنگ می شوم که ...

* با نواختن گیتارم به میهمانی ستاره ها می روم *

آنقدر نیاز دارمت که شاید امشب عاشقانه

* با ستاره ها به رویاهای تو سفر کنم *

هر چند ستاره ها نیز مانند تو از من گریزانند !!؟

و مرا در تنهایی خویش رها می کنند ..... !

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 1:13  توسط خراب معرفت  | 

مستی

مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه

غم با من زاده شده منو رها نمیکنه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 14:53  توسط خراب معرفت  | 

دوست دارم شمع باشم...گوشه ای تنها بسوزم

 

شمع سوزان توام اینگونه خاموشم نکن

از کنارم میروی اما فراموشم نکن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 13:57  توسط خراب معرفت  | 

نا مردی

تلافی  اتمه  نا مرده      اونی تاپشیر گلن اهه

اوزی اوزگازدغی چاهه     دوشر اهسته اهسته

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 21:19  توسط خراب معرفت  | 

دلم گرفت ای هم نفس

دلم گرفت ای هم نفس  پرم شکست تو این قفس

 

تو این غبار تو این سکوت چه بی صدا  نفس نفس

 

از این نامهربونی ها دارم از غصه میمیرم

 

رفیق روز تنهایی ! یه روز دستات و میگیرم

 

تو این شب گریه میتونی پناه هق هقم باشی

 

تو ای همزاد همخونه چی میشه عاشقم باشی

 

دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما!

 

دو هم نفس دو هم زبون دو هم سفر دو هم صدا

 

تو ای پایان تنهایی پناه آخر من باش

 

تو این شب مرگیه پاییز بهار باور من باش

 

بذار با مشرق چشمات شبم روشن ترین باشه 

 

میخوام آیینه خونه با چشمات همنشین باشه

 

دلم گرفت ای هم نفس  پرم شکست تو این قفس

 

تو این غبار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 14:31  توسط خراب معرفت  | 

عاشقتم

 

وقتیکه عاشق چشمات شدم تازه فهمیدم که زیبایی چیست

وقتیکه تو رو در قلب کوچکم جای دادم تازه صدای ضربان قلبم را شنیدم

وقتیکه دست در دستان تو نهادم تازه معنای گرمی را درک کردم

هنگامیکه به یاد تو هستم می فهمم که آرامش چیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 14:19  توسط خراب معرفت  | 

عشق؟؟؟؟؟؟؟؟

عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند مي دهد

 زندگي بدون عشق بي معني است و خوبي بدون عشق غير ممکن

عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 12:5  توسط خراب معرفت  | 

.......وفردا های بهتری را می سازیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 11:49  توسط خراب معرفت  | 

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمی دم که می خندونمت ولی می تونم باهات گريه کنم

اگه يه روز نخواستی به حرفای کسی گوش کنی بهم بگو .... قول می دم که خيلی ساکت باشم

اگه يه روز خواستی در بری حتما خبرم کن قول نمی دم که ازت بخوام بمونی اما می تونم باهات بدوم

اگه يه روز سراغم رو گرفتی و خبری ازم نشد سری بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم

اما اگه يه روز رفتی و ديگه برنگشتی بهت قول نمی دم که منتظرت می مونم اما ازت می 

 خوام وقتی اومدی يه شاخه گل رو قبرم بذاری

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 17:28  توسط خراب معرفت  | 

گله ی خاموش

کسی نیست در این گوشه فراموش تر از من

وز گوشه نشینان تو خاموش تر از من

هر کس بخیالیست هم آغوش و کسی نیست

ای گل بخیال تو هم آغوش تر از من

می نوشد از من لعل شفقگون همه آفاق

اما که در این میکده غم نوش تر از من

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 22:6  توسط خراب معرفت  | 

......اما تو هم به دست من اسان نیامدی

باز امشب ای ستاره ی تابان نیامدی

باز امشب ای سپیده ی شب هجران نیامدی

زندانیه  تو بودم و مهتاب من چرا

باز امشب از دریچه ی زندان بدر نیامدی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 21:49  توسط خراب معرفت  | 

تنهایی را دوست دارم نه در غربت...

اينجا برای از تـو نـوشـتـن هوا کــم است     عالـم بـرای از تـو نـوشـتـن مــرا کــم است


اکسير من نه آن که مرا حرف تازه نيست      من از تو می نويسم و اين کيميا کم است

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 19:24  توسط خراب معرفت  | 

زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد

گیرم که فلک همدم و هم راز آید

نا سازی دهر بر سر ساز آید

یاران موافق از کجا جمع شدند

وین عمر گذشته از کجا باز آید

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 14:49  توسط خراب معرفت  | 

یک روز رسد شادی به اندازه ی کوه

یک روز رسد غمی به اندازه ی دشت

افسانه ی زندگی همین است عزیز

در سایه ی کوه باید از دشت گذشت

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 14:40  توسط خراب معرفت  | 

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

بگوييد بر گورم بنويسند:

زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت
مهربان بود
ولی مهر نورزيد
طبيعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد
در آبگير قلبش جنب و جوشی بود
ولی کسی بدان راه نيافت
در زندگی احساس تنهايی می نمود
ولی هرگز دل به کسی نداد
و خلاصه بنويسيد:
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت
نه زندگی را برای زنده بودن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 16:59  توسط خراب معرفت  | 

در یادی مگر ؟

گفتم تو شیرین منی ... گفتا تو فرهادی مگر ... گفتم خرابت می شوم ...
 
گفتا تو آبادی مگر ... گفتم ز کویت می روم ... گفتا تو آزادی مگر ... گفتم
 
فراموشم مکن ... گفتا تو در یادی مگر ... گفتم که خاموشم مکن ... گفتا تو
 
 فریادی مگر ... گفتم که بر بادم مده ... گفتا نه بر بادی مگر
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 16:41  توسط خراب معرفت  | 

قانون عشق

قانون عشق: يک پسر با يک نگاه از يک دختر خوشش مياد ... و عشق از طرف اون شروع ميشه ... تا جايي که زندگيش رو پاي عشقش ميذاره ... اما دختر باور نميکنه ... چون يک چيزهايي ديده و شنديده ... تا دختر مياد پسر رو باور کنه ، پسر دلسرد و خسته ميشه ... ميره با يکي ديگه ... بعد که دختر تازه تونسته پسر رو باور کنه ميره طرفش ... اما پسر رو با يکي ديگه ميبينه ... اينجاست که ميگه: حدسم درست بود ... و اشتباهي رو ميکنه که قبلاً کرده بود ... و همه چيز از بين ميره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 0:41  توسط خراب معرفت  | 

 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم      چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه برون کرد            تا که همسایه نگوید که تو در خانه ی مایی

                        عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 23:55  توسط خراب معرفت  | 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 12:9  توسط خراب معرفت  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 16:3  توسط خراب معرفت  | 

براي چه دوستت دارم ؟؟؟

 

  

دوستــت دارم، نــه به خاطـر آنـچه كه هســتي،


بلكه به خاطر آنچه كه هستم،هنگامي كه با توام؛

دوستـت دارم، نه به خاطر آنچه كه از خود ساخته اي،


بلكه براي اينكه بدي هاي وجود مرا نا ديده ميگيري،


و بـــه خــوبـي هــاي وجــود مــن ايــمـان داري؛

 

براي چه دوستت دارم ؟؟؟

 

دوستــت دارم، زيرا چشمـهايت را به زشتـي هاي وجود من مي بندي؛

 

دوستــت دارم، زيرا زنـدگي را در نــظر من خوب تر جلوه مي دهي؛

 

دوستت دارم ، زيرا بهتر از هر ثروتي به خوشبختي ام كمك كرده اي؛

 

و اين كار را نه با تماس، نه با سخن ، نه با اشاره ، بلكه با خود بودن خويش

 كرده اي و شايد همين معناي واقعي عشق باشد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 14:44  توسط خراب معرفت  | 

چشم انتظار

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم، گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 14:24  توسط خراب معرفت  | 

عشق ِ من

عشق ِ من


یادم کن گاهی که به دل دارم آهی
تو که از دردم آگاهی
یه دنیا ، یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من
تو مست ِ خویش و، من مست ِ عشقم
اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم
تا هستم با یادت شادم
آخه دل بر تو تو دادم
دیگه از غم ها آزادم
یه دنیا ، یه دنیا عاشقم من 
اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم به انتظار ِ دیدنت
به لحظه ی رسیدنت
دل داره پرپر میزن ِ از سینه ام پر میزن ِ
ای چشمه ی حیات ِ من، فرشته ی نجات ِ من
شوق ِ نفس های منی
همیشه رویایی منی
یه دنیا ، یه دنیا عاشقم من
اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم عشق ِ تو در قلب ِ من ، هدیه جاودانست
برای زنده موندن ، قشنگ ترین بهانست
دوست داشتن تو مثل ِ ، عطر ِ خوش ِ بهار ِ
با تو نفس کشیدن ، پایان ِ انتظار ِ
یه دنیا ، یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من 
اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 14:37  توسط خراب معرفت  | 

وفا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 14:41  توسط خراب معرفت  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 16:13  توسط خراب معرفت  | 

عاشق

اگر عاشق شدن یک گناه است ***دل عاشق شکستن صد گناه است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 16:7  توسط خراب معرفت  |